دیدار استادتید

 

استاد سلطان آبادی 

که در طبع فلان ممسک کرم نیست 2

کل هم و غم . . .

مرا شبانه به خاک بسپارید

مرا شبانه به خاک بسپارید

سالهای اندر بنایی عمر کرد

که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند

ای خنک آن کس که بیند روی تو

بودم بتو عمری تو را سیر ندیدم

این قافله عمر عجب می گذرد

گناه بخت منست آزموده ام صد بار 2

در صفوف شیر مردان خدا اضطراب افتاده است 2

تا بخلوتگه خورشید رسی رقص کنان

عیب است بلند بر کشیدن خود را

بشناخته ها تمام نشناختنی است

عزیزم کاسه ی چشمم سرایت

افسوس که آنچه برده ام باختنی است

صبر کلید همه قفلهاست